السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

337

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

449 - ( 4 ) در كتاب العوالى روايت مىشود كه : « پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از كنار گروهى از انصار گذشت كه در تيراندازى با هم مسابقه مىدادند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : من با گروهى هستم كه ابن الادرع در ميان آنهاست . با اين سخن گروه ديگر دست كشيدند و گفتند : گروهى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميان‌شان است ، هرگز شكست نمىخورند . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : تيراندازى كنيد ، من با همه شما - هر دو گروه - تيراندازى مىكنم . آن‌گاه با هريك از دو گروه تيرى انداخت ، از آن پس آنها از يكديگر نبردند . آنها پيوسته تيراندازى مىكردند و فرزندان‌شان و فرزندان فرزندان‌شان با هم تيراندازى مىكردند و از يكديگر نمىبردند . » 450 - ( 5 ) در كتاب درر اللئالى آمده است : « در روايت ، مشهور است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از كنار گروهى از انصار گذشت كه با هم تيراندازى مىكردند . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى هر گروه يك تير انداخت ، در نتيجه هيچ‌يك از دو گروه از ديگرى نبردند و اين ويژگى در ميان آنان و فرزندان‌شان باقى ماند . آنها با هم تيراندازى مىكردند و هيچ‌يك از ديگرى نمىبردند . » 451 - ( 6 ) سيد على بن طاووس در كتاب امان الاخطار به نقل از كتاب الامامه از محمد بن جرير طبرى شيعه از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه آن حضرت ماجراى ملاقات خود و پدرش را با هشام در شام بازگو مىكند ، تا اين‌كه مىفرمايد : « . . . آن‌گاه وارد شديم و مشاهده كرديم هشام بر تخت پادشاهى نشسته و سپاهيان و نزديكانش مسلح به صورت دو صف ايستاده‌اند . در مقابل وى نشانه‌اى قرار داده‌اند و بزرگان قومش به سوى آن تيراندازى مىكنند . پدرم جلو و من پشت سرش حركت مىكرديم وقتى وارد شديم ، هشام پدرم را صدا زد و گفت : اى محمد ! با بزرگان قومت به سمت نشانه تيراندازى كن ! پدرم فرمود : سنّ من از تيراندازى گذشته است ، اگر صلاح مىدانى مرا از اين كار معاف كن ! هشام گفت : سوگند به حق خدايى كه ما را با دينش عزت و سربلندى بخشيد و به حق پيامبرش محمد صلى الله عليه و آله تو را معاف نمىكنم . سپس به يكى از بزرگان بنى اميه اشاره كرد كه كمانش را به پدرم بدهد . در اين هنگام پدرم كمان وى را گرفت و سپس تيرى گرفت و در چله كمان قرار داد وسط نشانه را هدف گرفت و زه كمان را كشيد و تير را درست به مركز نشانه زد . سپس تير ديگرى انداخت . تير دوم چوبه تير اول را شكافت تا به نوك پيكان آن رسيد ، پدرم به اين صورت پىدرپى تير مىانداخت تا اين‌كه نُه تير انداخت و همه آنها در يكديگر فرورفتند . اضطراب و نگرانى سراسر وجود هشام را فراگرفت تا اين‌كه نتوانست خوددارى كند و گفت : نيكو تيراندازى كردى ، اى ابوجعفر ! تو ماهرترين تيرانداز عرب و عجم هستى ، چگونه پنداشتى كه سن تو از تيراندازى گذشته است .